تبليغاتX
پیرامون من
پیرامون من
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
پرسشی بی پاسخ

امروز مورچه ای را از سر غیض له کردم. و در واپسین لحظات داد زد آه پس زندگی این بود؟ من شرمسار

از این پرسش بی پاسخ برایش مراسم خاکسپاری باشکوهی برگزار کردم.

 

 

 

لینک نوشته

شعر

از این جا شروع می کنم که من یه برادرزاده دارم  اسمش الهه است سه سالشه .دیشب باهاش حرف میزدم که فهمیدم شعر سروده اونم از خودش.

شعرش این بود  :

                   

 نقاشی بکش نقاشی بکش  ای لویی

                     کله ای بکش  کله ای  بکش  پر مویی

 

و من فوق العاده اول به خودش و بعد به خودم افتخار کردم.

 

بعد ازش پرسدم  که منظور شما از ((لویی)) در مصراع دوم شعرتون چیه؟

 

گفت: اسم خرگوشمه.

 

و من دوباره فوق العاده اول به خودش و بعد به خودم افتخار کردم.

 

بعد ازش پرسیدم که آیا غیر از این بازم گفتی؟

 

گفت:آره ولی نمیگم وقتی کامل شد می گم

 

و من برای چندمین بار اول به خودش و بعد به خودم افتخار کردم.

 

و دست آخر اینکه به راستی

 

     نقاشی بکش نقاشی بکش  ای لویی

                     کله ای بکش  کله ای  بکش  پر مویی

 

  

لینک نوشته

ناسازگاری

با دوستم داشتم فک می زدم , این جای مطلب بودیم که خوش به حال اون هایی که هیچ وقت خدا ( هیج وقت خدا یعنی چه؟یعنی اصلا ؟؟؟....) براشون علامت سئوالی ایجاد نمی شود  . نه مثل ما که به دنیا اومدیم فقط علامت سوال توی ذهنمون  بچه کنیم بعد پرورششون بدیم , که به یه مشت جواب برسیم . دست آخر هم ماییم و ظرف خالی از جواب . یه موقع هایی هم به این جا می رسیم که برای هیچ چیزی جواب قطعی نیست . اما علامت سئوال اصولا فهم و شعور درستی از این چیزها ندارد و معمولا راهش را سمت ما کج می کند . آدم های فضولی مثل من هر کاری می کنند که به این علامت سئوال بفهمانند که نقطه ی آخر خطی و جودندارد , روشن نمی شود . یعنی اصولا این اتفاق نمی افتد :"  ؟ . "  چیزی که آرزوی مهم من است.

دبستانی که بودیم , معلم می گفت : نقطه سر خط . یعنی یک خط تمام شد و بروید سراغ خط بعدی . ما یه نفس راحت می کشیدیم که بالاخره از پس یه خط برآمدیم و یاد خط جدید که می افتادیم یه جورایی نصف نیمه دمغ می شدیم خب . امابالاخره یه تنفسی وجود داشت , یه آخر خطی وجود داشت ...... حالا دربه در یه خط ایم که برسیم به نقطه ی آخرش و باز برویم سر خط بعدی ....

این علامت سئوال , سئوال پیچت می کند , بهت گیر می دهد , روی همه چیزت راه می رود و شخصیتت را خورد می کندو ناتوانی و IQ پایین تورا به رخت می کشد هیچی حالیش نیست بعد از خودش نقطه نمی نشیند !!!

 

ومن به هیچ کجا می روم

و

به هیچ کجا نمی رسم .........

 

لینک نوشته

اعتراف

لازم دونستم  در مورد یکی از کامنتهای پست اخیر که از طرف شخصی که خودشو پیرمرد معرفی کرده بود یه توضیحی بدهم.من کاملا قبول دارم که ثبات فکری و توانایی  تمرکز بر روی  یک موضوع خاص  را ندارم.به خاطر پراکندگی و پریشانی ذهنیم عذر می خوام.

 

مچکرم که یادآوری کردی پیر مرد.

لینک نوشته

دیالوگ

چند وقته مشغول بازبینی  فیلم ها و بازخوانی نمایشنامه هایی  هستم که قبلا   دیدم و خوندم

چند دیالوگ بیدماندنی از اونا:

 

 

 

( فیلم لئون ) :

ماتیلدا: زندگی فقط وقتی بچه‌ای اینقدر بدهِ یا همیشه همینطورهِ؟
لئون: نه، همیشه همینطورهِ

( فیلم کازابلانکا ) :

سروان رنو :  این اسلحه ای که توی جیبمه قلبتو نشونه گرفته .

ریک : اتفاقا اونجا سخت ترین جای بدنمه .

 

( فیلم تایتانیک ) :

جک : قول بده که زنده می مونی و جای من هم زندگی می کنی .

رز : اگر خود را بمیرم چه باک اما تو را زندگی خواهم کرد !

( نمایشنامه هکاب ) :

آگاممنون : آیا زنی تیره بخت تر از تو وجود دارد ؟

هکاب : نه . مگر آنکه بدبختی خود یک زن باشد !

 

(نمایشنامه فتح نامه کلات ) :

دوستاقبان : با دروغ گفتن فقط پاداش را از دست می دهی ولی با راست گفتن زندگیت را !

 

( نمایشنامه دایره گچی قفقازی ) :

گروشا : در وسط میدان جنگ و کنار پرچمدار باش . نخستین همیشه می میرد و آخری را نیز می کشند . آنها که در وسطند به خانه باز می گردند .

 

( فیلم دستفروش ) :

پرستار : چرا با دختر خاله ات عروسی کردی ؟ 

مرد : پس دختر خاله کیو می گرفتم ؟ با این آشناتر بودیم .

 

 (خورده جنایت های زن و شوهری ) :

 

ژیل : چون بهم علاقه دار ی منو می کشی؟؟؟

لیزا : بهت علاقه دارم و این منو می کشه...

 

 

پانوشت:

بارزترین خصوصیت یه فیلم خوب اینه که حداقل یه دیالوگ ازش یادت بمونه.

لینک نوشته

روح من بیکار است
بر سر دو راهی ...


راست؟


چپ؟


یا


بازگشت؟


بعد از چند لحظه تامل


در همان جا می خوابم.
 
 
 
 
 
پانوشت: ای وای بر من که همیشه همین کارو می کردم.
 
لینک نوشته

من
من این من و نمیخوام

که این من ـ من نیست

منم من نیستم

 

من این من و نمیخوام

که این من نا من

من و از من گرفت

 

من اون من و میخوام

که اون من

هرگز من

نبودم

 

 

لینک نوشته

فراموشی
  • فراموش کردن آدمها به سادگی آب خوردنه .

  • فقط تفاوتش تو دمای آبه .

 

پانوشت ۱ :تا حالا آب جوش صد درجه خوردی؟

پانوشت ۲   :  زمین زخمی از خیش....و من زخمی از خویش .

لینک نوشته

بکارت

قبل از نوشتن : من غيبت طولاني داشتم . در مورد روز مادر ننوشتم.خیلی از عیدها تبریک نگفتم. به كامنتها دير جواب دادم . آخرين يادداشتهاتون رو نخوندم و ... ؛ عذر مي خوام ! بريم .

تصور كنيد يك پسر ايروني مي خواد با يك دختر ايروني ازدواج كنه . خوب اينكه احتمال زياد داره كه دختر خانوم قبلا چند تايي دوست پسر داشته كه بديهي و عاديه . پسر هم ژست روشنفكرانه اي مي گيره و به روش نمياره . اما اگر پسر بفهمه كه محبوبش ، با دوست پسرهاي قبلي چندباري سكس داشته و يا زبونم لال ، باكره نيست . اونوقت چي ؟‌خوب معلومه به احتمال زياد به دختر خانوم ( كه تا همين چند لحظه پيش به نظر آقا پسر خيلي مناسب و با كمالات بود ) برچسب هايي مثل : هرزه و { ... } و غيره مي زنه و قضيه ازدواج هم منتفي است . لازم به توضيح نيست كه خود اين آقا پسر قبلا دوست دختر داشته و حسابي هم سكس داشته ...

جا نخوريد .... من توي اين وبلاگ قرار نيست فقط از فلسفه بگم . قصد واقعي من اين هست كه بعضي از ديدگاهها رو در باره هستي و زندگي مطرح كنم . گفتن از فلسفه بهترين راه براي طرح اين ديدگاههاست . اما لازم مي دونم گاهي هم عاميانه تر بنويسم . بهتره مثل سقراط ، فلسفه رو به كوچه ها و خيابونهاي شهرمون ببريم ..... اگه موافقيد بريم ...

خوب اونجا بوديم كه ازدواج اين دوتا جوون به خاطر باكره نبودن دختر خانوم به هم خورد . حالا  فرض كنيد همين آقا پسر با خانم بيوه اي آشنا ميشه كه خصوصياتش مطابق تعاريفي هست كه آقا پسر از همسر آينده اش داره . يعني آقا پسر از اين خانم بيوه خوشش مياد و هم رو مي پسندن و احساس مي كنن كه مي تونن با هم زندگي كنن و ازدواج مي كنن .... مشكل اينجاست كه اين خانم هم قبلا با يك مرد ديگه شبها و روزهاي متوالي خوابيده و بيش تر از اون د ختر هم سكس داشته و اصلا هم باكره نيست ! ولي آقا پسر بهش برچسب هرزه نمي زنه و ازدواج رو منتفي نمي كنه !

شايد بگيد كه موضوع باكره بودن دختر ها قبل از ازدواج ريشه در سنتهاي ما داره و جزء عقايد موروثي ما ايراني هاست . خوب من داستان رو عوض مي كنم : يك آقا پسر ايروني عاشق يك دختر خانم اروپايي ميشه . دختري موقر و متين و با كمالات . احساس مي كنن كه مي تونن با هم زندگي كنن و ازدواج مي كنن . لازم به توضيح نيست كه دختر خانم اروپايي ، قبلا چند تايي دوست پسر داشته و با اونها سكس هم داشته و باكره هم نيست اما بازهم آقا پسر قصه ما نه به او برچسب هرزگي مي زنه و نه ازدواج با او رو منتفي مي كنه . چرا ؟؟

يك دختر ايروني كه تمام شرايط يك همسر ايده آل رو داره چون باكره نيست ،‌ هرزه محسوب ميشه . نبايد باهاش ازدواج كرد . يك خانم بيوه با شرايط مشابه با اينكه باكره نيست ولي هرزه هم محسوب نميشه و ميشه باهاش ازدواج كرد . و جالبتر اينكه يك دختر خانم اروپايي كه بازهم شرايط يك همسر ايده آل رو داره و باكره هم نيست ، برچسب هرزه نمي خوره و ميشه باهاش خوشبخت شد .

كاملا واضحه كه موضوع باكره بودن يا باكره نبودن و اين چيزها نيست . موضوع " نوع نگاه " اين آقا پسر به اين سه نفر هست .

اين آقا پسر و اكثر پسرهاي ايروني ( و نه همه اونها ) به دوست دختر به چشم يك اسباب بازي يك بار مصرف ، يك بازيچه موقت ، يك " چيز " تاريخ مصرف دار نگاه مي كنن . راحت تر بگم ( با عذر خواهي از خانم ها ) به چشم يك دستمال كاغذي نگاه مي كنن . بهش واقعا و از ته دل علاقه ندارن و احترام نميذارن و واقعا براي دوستي نمي خوانش و بهش " وفادار " نيستن . ۸۰ درصد موضوع دوستي رو سكس و اطفاء شهوت مي دونن و ۲۰ درصد رو دوستي و پارك و سينما و مهموني و اين چيزا مي دونن . خوب چون خودشون به دوست دختر به اين چشم نگاه مي كنن و مي دونن كه توي ايران اكثر ايرانيها به دوست دختر ( خصوصا اگر پاي سكس هم در ميون باشه ) به چشم يك دستمال كاغذي نگاه مي كنن .... طبيعيه كه با دختري كه قبلا سكس داشته و باكره نيست ازدواج نمي كنن چرا كه نمي خوان دستمال كاغذزي كس ديگري رو استفاده كنن ....

اما خانم بيوه چي ؟ معلومه اين خانم دستمال كاغذي شوهرش نبوده . رابطه اش آميخته با احترام و عشق بوده . به هم وفادار بودن و زندگي شون فقط به خاطر سكس نبوده . براي هم ارزش قايل بودن و .... به همين خاطر اشكالي نداره كه باهاش ازدواج كنه .

دختر خانم اروپايي هم داستان داره ! روابط دختر و پسر هاي اروپايي هم همينطوره . يعني توأم با عشق و احترام و از همه مهمتر " وفاداري " . در طول دوستي ، با ۱۸ نفر ديگه همزمان دوستي و سكس نمي كنن . به هم وفادارن و به هم احترام ميذارن و مدام در حال بررسي هم هستن كه آيا مي تونن  تا ابد با هم باشن ؟‌يعني ازدواج كنن ؟‌كسي دستمال كاغذي كس ديگه اي نيست و اگر يكي از طرفين چنين فكر ي كنه و يا قواعد بازي جوانمردانه رو رعايت نكنه دوستي به هم مي خوره . خوب دختر خانم اروپايي با اينكه باكره نيست ولي دستمال كاغذي هم نبوده .... پس ميشه باهاش ازدواج كرد . يه موضوع جالب : اگر همين دختر خانم اروپايي در گذشته دوست پسر هاي ايراني داشت اونوقت باز هم آقا پسر باهاش ازدواج نمي كرد . طبق همون قانون دستمال كاغذي و شناختي كه از عرف موجود در بين پسرهاي ايراني داره .

دختر هاي ايراني اگر مطلع بشن كه نامزدشون در گذشته با دوست دختر هاش سكس هاي متعدد داشته باز هم ازدواج منتفي نيست . مي دونيد چرا ؟‌چون در ايران هيچ پسري دستمال كاغذي دخترها نيست . اين دخترها هستند كه بهشون به چشم يك مفعول ، يك ماشين اطفاء شهوت و .... نگاه ميشه . و دخترها اين رو خوب ميدونن . دختر هاي ايراني حتي اگر هم زمان با چند پسر دوست باشن ، به هيچ كدوم به چشم يك ماشين اطفاء شهوت و دستمال كاغذي نگاه نمي كنند . درست بر عكس پسرها .

خوب در چنين جامعه اي با چنين طرز تفكري ، يك دختر هرچقدر هم مناسب و باكمالات باشه اما اگر حتي يك بار ، بنا به هر دليلي ( ميل جنسي ، كنجكاوي ، عشق ، اشتباه ، اغفال ، اجبار و .... ) سكس داشته باشه و بكارتش رو از دست بده گناه كار محسوب ميشه و به او به چشم يك دستمال چركين نگاه ميشه .

جالب اينجاست كه هيچ كس در پي اصلاح اين نگاه نيست. كسي در پي زدودن اين زنگارهاي فكري از ذهن مردم نيست . هنوز پرداختن به اين مسايل تابو محسوب ميشه و چرخيدن حول اين مسايل ، گذشتن از خطوط قرمز هست . خوب پيامد اين موضوع هم روشن هست : جامعه اي كه از نظر جنسي بيمار هست و رنج ميبره ، زندگي هاي زناشويي سست و ناپايدار ( سري به دادگاههاي خانواده بزنيد ) خودكشي ها و خودسوزي هاي مكرر دختران ( نگاهي به آمار خودسوزي در شهرستانها بندازيد ) و صد البته جامعه اي كه دختر ها و پسرهاش روزانه صد تا دروغ تحويل هم ميدن و هيچ وقت يك رابطه سالم و كامل رو تجربه نمي كنن و در آخر هم پزشكاني كه " بكارت " رو ترميم مي كنن و كاروبارشون اين روزها سكه است . چون همه دخترهاي ايراني  براي اولين سكس با نامزد يا همسرشون نياز به بكارت دارن . از خانمها عذر مي خوام ؛‌از آقايون هم همينطور ؛ من هم عضوي از همين جامعه ام و براي جامعه خودم متاسفم .

مرسي كه وقت گذاشتيد چون خودم از مطلب طولانی خوشم نمیاد .

لینک نوشته

دبستان
گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك. كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي ...
لینک نوشته

باز هم مرگ

خیلی سال ها پیش , توی حیاط بزرگ خانه مان با موزائیک های جابه جا لق شده و شکسته , پدر بزرگ برای مراسمی هشت گوسفند قربانی کرده , هشت به عدد سن تو... . ردیف گوسفند ها تمام بچه های چند کوچه آن طرفتر را هم جمع کرده ,

نگاه ام درمانده لباس های مندرس توست... . همه مان توی حیاط ردیفیم مثل صف سربزیر برادرهای  تو... . قصاب چاقویش را تیز کرد , می گفت حیوان نباید چاقو را ببیند . بی تفاوت یکی از گوسفند ها را ازصف جدا کرد , پاهایش را با ریسمانی بست و زیر لب دعا خواند , پدر بزرگ کلافه است , می بینم که سیلی

 می خوری ...قصاب از پوزه گوسفند می گیرد و تیغه ی چاقو را روی گردن حیوان می گذارد , خیره به تو نگاه می کنم ... قبل از اینکه حیوان حرکتی کند ماهرانه چاقو را می کشد , خون از گوشه ی لبت سر می خورد پایین ...

  نمی دانم چرا این مراسم را در حیاط خانه مان تماشا می کنم , نمی دانم چرا تو را تماشا می کنم ... کابوس هایم حتی پس از سیراب شدن موزائیک های جا به جا لق شده و شکسته حتی تا محو شدن لکه های خون کش می آید .اما باز هم نگاه می کنم ,چشم های پر از اشک حیوان را نگاه می کنم ,چشم های درشت تو با نهرها ی روان عسل . خیال می کنم یا واقعا گریه می کند , خیال می کنم یا واقعا گریه می کنی . مضحک است اما گمان می کنم مرگ را می فهمد  , گمان می کنم باور داری سرنوشت را , اما نمی فهمم نگاه تسلیم ومعصوم حیوان را پشت تمام چراغ قرمزهای چهارراه های دنیا , وقتی که ملتمسانه می خواهی چند شاخه گل رز به من بفروشی .

لینک نوشته

بهار(زمستان)
و آن گاه که زمستان گفت :

               بهار در دل من است

                         چه کسی زمستان را باور کرد؟

 

 

 

پ.ن: همیشه مساله اصلی زمستان است

لینک نوشته

آن سوی من

آن طرف تر از خودم

نشسته ام

روی پله تنهایی

زل زده به تاریکی پنجره

چه کسی بیرون است؟

هیچ کس

نه کلاغی نه "بوف کور"ی

من از این پنجره های لعنتی دلگیرم

روی پله تنهایی در انتظارچه کسی خشکم زده؟

قصه از این قرار است...

 

من و تو...

 

در گرداب بی رحم زندگی...

 

به دنبال فرشته میگشتیم.

 

در حقیقت ....

 

ما هر کدام...

 

دیگری را...

 

کشتیم.

لینک نوشته

ناتوان
محنتی است سخت مرا

که می کاهد روح رو به زوالم را هر دم

محنتی زین بی دفاعی در برابر عصیان خدا در خود و از درون

درست بسان کودکی گستاخ که می خراشاند ناخنش را بر تخته سیاه.

لینک نوشته

سیب
تو به من خندیدی

  و نمی دانستی من

    با چه دلهره از باغچه همسایه

                                  سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

                 سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

  خش خش گام تو تکرار کنان

                                می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

      که چرا باغچه ما سیب نداشت  

لینک نوشته

بیداری
در اندرون من خسته دل

ندانم که کیست؟

.

.

.

که من خاموشم و او در فغان در غوغاست.

لینک نوشته

hey you
Hey    ...you

مراقب گفت وگوهای بی صدای خود با خود باش.

لینک نوشته

باید نوشت و بازهم نوشت تا رگبارهای ذهنمان به باران تبدیل شود و آنگاه باران خواهد شست همه ی ناپاکی ها و نازیبائی ها را.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

پیوندها
ساسس144
روزی روزگاری همین نزدیکی
اگر هیچ کس نیست خدا که هست
محمدرضا
استاد
عکاسی
عكس اصفهان(سعيد)



:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ