تبليغاتX
پیرامون من
+ نوشته شده در 18 Dec 2009ساعت 7:22 PM توسط علی |

 

مژه که می‌زنی می‌ترکد بغض به‌جامانده‌ی پشت پلک‌ها که هر سلامی تسلیتی شده‌ است و با خبر ناخوشایندی عیاق در پس هر دیداری این‌روزها و نایی نمانده است دیگر نه انتظار را و نه مرا و نه تو را و نه نجواها و زمزمه‌هایی که نثار خفتگان می‌شود آرام آرام و صلح می انگارم شیوه چشمها را اگر چه فریب جنگ دارندو چه کنم  این‌همه التهاب و پس‌لرزه‌‌ها را که لرزه نشود و ننشیند بر تارک‌ام و بر اندام بدقواره و بی‌قواره‌ام که هم‌چنان چسبیده‌ام ریسمان زندگی را سخت روزها و روزها و روزها و شب‌ها و شب‌ها و شب‌ها را...

پانوشت: شاید "عیاق" و اشتباه نوشتم. 

+ نوشته شده در 15 Dec 2009ساعت 10:51 AM توسط علی |

 

قبل‌از سفر تلفن کردم و جویای حال‌ات شدم و گفتند به من که خوب نیستی و حال‌ات به‌تر شد اگر چند صباحی خواهی رفت شمال... کوله‌‌ی پر از خالی را به کول کشیدم دوباره و راهی شدم و شیشه باران زده اتوبوس جلوی چشمم بود و رفتیم ‌که برویم بالا دامنه‌ی نمک آبرود  را تا قله یک‌نفس...
غروب به‌راه بود آتش جلو چشممان می رقصید و صدای خشک برگها زیر پایمان می آمد و می‌بارید برف نم‌نمک و می‌زدیم ما چک‌وچانه ساعت صبح فردا را که چه کنیم که آمد پیغام از کوچ تو و شدم من آرام و نلرزید دلم و نگرفت راه نفس‌ام اصلا و نزدم زار و نکردم ناله و هیچ نباختم خود را و تو را نیز نیک آگاه بودم عجله داشتی رفتن را...

پ ن:برخاستم و حالا می بینم که هوا قیر است٬قیر داغ.

+ نوشته شده در 1 Dec 2009ساعت 10:52 AM توسط علی |

پرانتزباز:

نه ندارد!

 نه دیگر ندارد سامان این وامانده‌دل ویران‌شده‌ی پاپس‌کشیده‌ی جامانده‌ که نوبت، نوبت خاموشی‌های پی‌درپی است باز و نوبت دار است مدام و درخت نیست و حلقه‌ی طناب است و دم‌پایی جفت‌شده بر چهارپایه است و کرور کرور مامور است و خفقان است و هراس است و زندگی نیست اصلا و مرگ است و از این شاخه به آن شاخه پریدن است این‌روزها و شب‌های دیگر و چه‌ اندازه کج‌وکوله است و بی‌ریخت است و خوش‌قواره نیست و بدشکل است و خندان نیست و عبوس است چهره‌ی دین و رخت و لباس این دنیا و دل‌لرزه‌های آن دنیا...
وه که چه ویران! چه ویرانم این لحظات را و پس و پشت روزها و شب‌های باقی را و حالا تو از عشق بگو هی و هی و هی...

پرانتز بسته.

پ ن: چهار اعدامی حوادث پس از انتخابات.

 

+ نوشته شده در 23 Nov 2009ساعت 2:4 PM توسط علی |

نمی‌دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده‌ایم
یا خارج

نمی‌دانیم
اگر گام برداریم
دور شده‌ایم
یا نزدیک

ایستاده‌ایم
حیران
نمی‌دانیم بخندیم
یا گریه کنیم
                                          (عمران صلاحی)،

پ ن۱: بزرگترین دوراهی زندگی من.

پ ن۲: منم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی است. 

+ نوشته شده در 29 Oct 2009ساعت 2:7 PM توسط علی |

می‌خواستم بنویسم هق‌هق‌هایم نم کشیده‌اند و اشک‌دانه نیستند و درونم عبوسانه در مرتع چراهای بی‌پاسخ به قله‌یی می‌اندیشد که نه خیابانی دارد و نه چهارراهی و نه کودکی و نه فال حافظی و نه دعایی و نه دستی و نه دلی که بلرزد و نه... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از چشم های در گود افتاده  مادر و بنویسم از نگرانی‌ها و گریه‌های گاه و بی‌گاهش... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از عاشقانی که قصد پروانه‌شدن دارند تا گرد معشوق بگردند و بچرخند بی‌رنگ و بی‌بال البته... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از آقا قلندر  و از خدایم که دستان کوچکش به بزرگی... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از خانه خیالیمان در دنیای خیالیمان و زمستان ۸۷  و ... اما نمی‌نویسم که... می‌خواستم بنویسم اما نمی‌نویسم.

خود را به باد می‌سپارم و نوازش‌ها و زمزمه‌هایش تا اگر خواست بال پرواز شود به قله‌یی که نه خیابانی دارد و نه چهاراهی و نه کودکی و نه....

 

 پ ن : خاطره خود کلانتر جان است.

+ نوشته شده در 20 Oct 2009ساعت 11:2 AM توسط علی |

سیگار

 

+ نوشته شده در 16 Oct 2009ساعت 4:30 AM توسط علی |

 

قدیم‌تر هزارویک بهانه‌ی ماندن بود و اینک هزاروصد بهانه برای دل‌کندن و گریختن از این برزخی که یک‌نفس می‌دوی و فقط و فقط به هن‌هن می‌افتی. زمین هم آن‌قدر سفت نیست که پا بر آن محکم کنی که اگر خواستی استوار بایستی حفره‌یی یا که چاهی تو را نبلعد. یوسف کنعان هم نیستی که کاروانی گذر کند و تو را ناجی باشد مگر این‌که موبایل داشته باشی و «پبامکی» بفرستی که اگر آنتن بدهد که اگر نگویند خواستیم بیاییم اما نشد ترافیک بود مثلا... چه باک! این روزها دلم جهنم است مدام می‌سوزد و مدام می‌سوزاند. شده‌ام جارو برقی و دستمال گردگیری و دستمال توالت احتمالا. شده‌ام مایع شیشه‌پاک‌کن گلرنگ و  اتوبوس دو طبقه‌ی گازوییل‌سوز. شده‌ام دل‌تنگ . شده‌ام...  فضای بیرون پر از کدری است و بره‌ها گرگ و گرگان بره گشته‌اند و من هم‌چون ابلهان بره را بره و گرگ را گرگ می‌بینم و از خود می‌پرسم دندان کدام تیزتر است و «خانه‌ی خاله‌» از کدام طرف است از این‌طرف یا آن‌طرف...

 

+ نوشته شده در 7 Oct 2009ساعت 8:13 PM توسط علی |

 

گاه بغضی را که نمی‌دانم چیست و از کجاست و برای چیست در گلو و همیشه در یک نقطه و در یک‌جا می‌ماند .نه تمام می‌شود و نه فرو می‌افتد. مرا یارای ماندن نیست. این‌جا نفس کم می‌آورم...

+ نوشته شده در 30 Sep 2009ساعت 2:45 PM توسط علی

تو دور مي‌شوي و ثانيه‌ها دقيقه مي‌شوند و دقيقه‌ها ساعت و من عقربه مي‌شوم و هي مي‌چرخم و مي‌چرخم و هي مي‌دوم و هي نمي‌رسم به‌‌ تو...
و شنبه‌شب ديشب در خواب حرف مي‌زدم. به گمانم يك‌جايي سپیده‌دم وقت خروس‌خوان كسي گذاشت داغی بر سرانگشتان‌ام...
خانه سرد است و گرم نيست و پنجره همه باز است و شب به نفس‌نفس افتاده است...

موهایم نیز انگار می ریزد...

+ نوشته شده در 27 Sep 2009ساعت 2:52 PM توسط علی |

دست بر آتش دارم و آتش در دلم است و دلم همواره در پي نوشيدن فنجانی قهوه‌ي تلخ در كنار او. آب در قهوه‌جوش و قهوه‌جوش بر اجاق و  قهوه‌جوش و من در انتظار او. برق رفته است و بيرون تاريك است و شمع در اتاق روشن است. و شمع و قهوه‌جوش و من در انتظار او. پنجره باز است و نسيم مي‌آيد و شعله‌ي هر بیست و یک شمع رقص نور دارد و شاپرك ناخوانده مهمان است. و شاپرك و شمع و قهوه‌جوش و من در انتظار او. گوش به در دارم و چشم به ساعتي كه از تيك‌تاك افتاده است. و صدايي نيست و زمان مرتجع شده است. و شب حوصله‌اش سررفته و خميازه مي‌كشد و شمعها به انتها رسيده اند و شاپرك نيمه‌شب با نسيم فرار مي‌كند. و قهوه‌جوش ديگر آب ندارد و اجاق خاموش شده است و من اما در انتظار او. نم‌نمك صبح مي‌شود. صبح مست و زمين مست و آسمان مست و دل بي‌قرار من مست... و من باید آماده شوم...

 

 

پ ن ۱: چه قدر واسه امروزم نقشه داشتم.

+ نوشته شده در 9 Sep 2009ساعت 11:48 PM توسط علی |

بگو بگو که چه کارت کنم؟بگو...

 

پ ن:  ‌دیگر نه واژه‌ها را جدی می‌گیرم و نه معانی آن‌ها را... به گام‌هایی می‌نگرم که برداشته می‌شود. و به راه‌هایی می‌اندیشم که هر قدم‌اش واژه نیست معنا ولی هست...

+ نوشته شده در 4 Sep 2009ساعت 6:45 PM توسط علی |

... نيمه‌ي ظهر و خورشيد و گرماي زمين و بلنداي آسمان و استواري كوه و باغ و درختان انگور و ‌كج دهنی زمانه و  تشنگي و هذيان و بغض و دل‌تنگي و آتش درون و آتش درون و آتش درون . . .

 

و دست و خنکاي آبي که  قرار بود  مرا تسكين دهد و بربايد تب را از من ...
و  آني من رودخانه را هورت مي‌كشم و رودخانه در من غرق مي‌شود و من در رودخانه...

+ نوشته شده در 11 Aug 2009ساعت 2:58 PM توسط علی |

آوخ چه کرد با ما این جان روزگار؟؟

آوخ چه داد به ما هدیه آموزگار؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در 26 Jul 2009ساعت 4:3 PM توسط علی |

دست

اگر دست‌ام زبان داشت به من مي‌گفت از من خوب مراقبت كن. هر وقت كه به من ميكروب مي‌چسبد زود برو با صابون و آب مرا بشوي و هر وقت مي‌خواهي غذا و ميوه و مواد غذايي بخوري حتما مرا با آب بشوي. حتي من تميز بودم باز هم مرا بشوي و هر وقت مي‌خواهي نقاشي بكشي حتما با مداد رنگي رنگ كن. الان دارد دست من مي‌نويسد. دست هم يكي از اعضاي بدن است. دست خيلي كارهاي ديگر مي‌تواند انجام بدهد. دست مي‌تواند به آن‌هايي كه كمك مي‌خواهند كمك كند.

حسين ابوالحسنی، 9 ساله، كلاس سوم

 

+ نوشته شده در 18 May 2009ساعت 3:8 PM توسط علی |

فقط یک لحظه طول می کشد

تا هر دو راهی مرا به دو راهی دیگری برساند

حالا تعداد راه های پیش رویم بی نهایت است

و دیگر زمانی برای سعی و خطا نمانده

عقربه ها بی خیال می چرخند

و احتمال رسیدنم

به سمت صفر میل می کند ...
+ نوشته شده در 15 May 2009ساعت 6:8 PM توسط علی |

سلام.

من بازم رفتم و نیمدم ولی دلیل داشتم تازه بیکارم نبودم الانم معلوم نیست بمونم. خلاصه ما اینیم دیگه همینی که هست.

بگذریم بریم سراغ پست جدید:

واژه از من جمله از شما:

 

کفش دوزک / آویشن / رودخونه / بارون / سالاد / جنگل / دوراس

/ رقص / خونه / سرخ جیگری / رولت / واژه / اوباما/ سیب / جاده / /اسب

/ انار / شب / قحط الرجال / سلینجر / / سیگار / خزر /ابی/

کوهستان / مصدق /  یاسین / شاملو / وکیل در توکیل / شعر

/ حرمت / دنیرو / بادبادک باز/ قهوه/ نون/ بغض / خودم

/ ماهی /سلول  / ادکلن/ ماه / عشق / مرداب / اس ام اس /

شور / مادر / اینترنت / دوست / خفگی

 

 

-  هر چه به ذهنتون رسید بد نیست  بنویسید اعم از اینکه مترادف برای هر

واژه یا جلمه ای با واژه  یا واژه ها .

- به بهترین اثر به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا خواهد شد  (ایدون  خداوند

نبخشایدم اگر ناصواب سخنی گفته باشم ).

+ نوشته شده در 7 May 2009ساعت 2:45 PM توسط علی |